يکشون آروم سرد خورد افتاد رو بالشم...پشتش يکی ديگه...پشت سرشون يکی غل خورد رو گوشم...يکيشون تا برسه به جايی خشک شد...يکيشون تا اومد برسه به جايی سرمو کج کردم افتاد رو بالشم...يکی از چشم راستم اومد رو دماغم از اونجا هم افتاد رو پلک چپم(چه جوری افتاد اونجا؟)...يه چندتا شون شروع کردن به قلقلک دادن گوشهام... يه دفعه يه گروه با هم هجوم آودرند رو گونه هام از اونجاهم لغزيدند رو موهام...داغ داغ بودند..کم کم داشتن آروم ميشدن..که ...که بازم شروع شد...زياد شدن..نفهميدم کجا رفتن..هر کدومشون يه طرف...هر کدومشون يه جا پخش شدن...آروم آروم کم شدن...سرد شدن...خشک شدن...اين اشک ها هر کدومشون يه قصه ای داشتن...قصه ای که ديگه فرصت گوش دادن بهشو ندارم...شايد .... نميدونم...بی خيلش..اين قصه هم مثل همهء قصه های ديگه کهنه ميشه...مثل همهء قصه های ديگه فراموش ميشه...( می دونم دارم خودمو گول ميزنم...نميخواد اينو بهم بگی...اما بايد يه جوری دلمو خوش کنم...تا حداقل يه نمه اين زندگی برام قابل تحمل بشه... يه نمه نيرو پيدا کنم...ميدونم اين قصه ها هيچ وقت فراموش نميشه... ميدونم... امــا...درکم کن...خسته شدم.....)

ارزش واژهء عجيبيه...قبول داری؟..خيلی حرفها و حديثها دارن کم کم ارزش خودشونو از دست ميدن....يکی بودن...يکی شدن...دوست داشتن...عشق ورزيدن...به دل نشستن...نگاه...حتی ديگه نگاهم داره ارزششو از دست ميده..ديگه نميشه با نگاه کردن به چشمهای آدما فهميد توشون چی ميگذره...نميشه فهميد راست ميگن يا نه...آدما چنان با دوروغو سياهی خو گرفتن که حتی چشماشونم دروغ ميگه...بی خيلش...اينم نوع جديد قاط زدنه منه...ميدونی کلآ ارزش واژهء قشنگيه...که تو زندگيه خيليا مرده...خوشحالم از اينکه هنوز ارزش تو زندگيم معنی داره...خوشحالم....

اين بار نه با سلام..نه با لبخند...نه با هر گونه مهربونی و احساسات زيبای بشريت ...اومدم سراغت!!!..اين بار با دلی پر از غم...اين بار با چشمهای اشک آلود...اين بار با احساسی چون خشمو نفرت..نفرتو کينه...اومدم سراغت!!!....اين بار با سردرگونی همراه با چاشنيه خشمو نفرتو کينه واز اين قبيل چيزا اومدم سراغت!!!.... اين بار با نااميدی...با ترس...با بی اعتمادی...اومدم سراغت!!!...اين بار اومده بودم سراغت تا بگم..تنها تر از هميشم... امده بودم بهت بگم...خسته شدم...اومده بودم بگم می خوام راحت بشم...اومده بودم بگم خيلی دلم گرفته...خيلی...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

درد،حرف نيست

درد،نام ديگر من اسـت

من چگونه خويش را صدا کنم؟

*الی*

/ 0 نظر / 6 بازدید