متنفر شدم.. از خيلی از خوبيها متنفر شدم..نه فکر کنيد از آدما ..نه ..از خودم...

تــنــفـُــر .... کلمه ای که دارم کم کم معنيشو با تمام وجودم لمس میکنم...

اصلا فکرشم نميکردم يه روزی اين چيز ها تو دل من جا بگيرن...

هميشه باور کرده بودم که ارزش خوبی خيلی زياده..

اما از وقتی ديدم که ميشه اونو ارزون فروخت‌‌‌‌٬

دائم يه چيزی مثل بغض تو نفسهام سنگينی ميکنن...

دلم  خيلی گرفته تا حالا اين جوری دلم نگرفته بود...ميخوام گريه کنم... داد بزنم...

دلم برای يه دوست تنگ شده.. برای دوستی که شش ساله رفته..

و هيچ وقتم برنمی گرده...اون شش ساله که زير اين خاک سرد خوابيده..

دلم برات خيلی تنگ  شده ...الان کجايی؟.. چی کار ميکنی...

پويا خيلی زود رفتی ..خيلی...هنوز باورم نميشه تو زير اين قبر سرد خوابيدی..

الان نزديک يک ماه سر خاکت نيومدم..

اما مامانم ميگفت سر خاکت گل گذاشته... (از طرف من)

ولی من ميخوام خودم بيام ..سر خاکت... گريه کنم... بگم منم مثل تو تنهام....

تنها تر از هميشه... غمگين تر از هميشه....

می دونی کاش ميشد برگردی... ميتونی برگردی؟؟... نه نميتونی....

پويا ميبينی چقدر تنهام... چرا تو بايد زود ميرفتی..آخه چرا عجله کردی...

پويا برگرد ... من تنهام.....برگردددددددددد

افتاد

     آنسان که برگ

                    ـ آن اتفاق زرد ـ

                                           می افتد

افتاد

           نسان که مرگ

ـآن اتفاق سردـ

    می افتد

اما او سبز بود و گرم که

                    افتاد

ــــــــــــــــــ

ای شما!

ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم:

نام يک نفر غريبه را

در شمار نامهايتان اضافه می کنيد؟

ای شما!

ای تمام نامهای هر کجا!

زير سايبان دستهای خويش

جای کوچکی به اين غريب بی پناه می دهيد؟

اين دل نجيب را

اين لجوج دير باور عجيب را

در ميان خويش

                    راه ميدهيد؟

ــــــــــ

eli_sabze@yahoo.com

اين ايميل منه

خوشحال ميشم باهات بچتم(eli_sabze) 

 

 

 

 

 


َ

/ 0 نظر / 6 بازدید