ميدونی دلم گرفته..دلم بد جوری گرفته...اين روزا دلم ابریِ...بعضی وقتها گريه ام ميگيره...يا نه بذار جملمو بهتر کنم...بغض ميکنم...از همون بغضای لعنتی...همون بغضايی که خفم ميکنه...بغضم ميخواد بترکه...اما من نميخوام اين بغض بترکه...نميذارم که اين بغض بترکه...نميخوام اشکهام سرازير بشه...نميخوام اين اشکها بيان پايين...خودمم نميونم چرا...بهم نگو از لجبازيه..نگو از غرور ِ...ميدونی برای اينا نيست..شايد برای اينه که حس ميکنم..اين اشکها جاشون اونجا امن تر ِ..اهميت اين اشکها فقط اونجاست که معلوم ميشه...من همه دردی رو برای امن بودن جای اشکهام تحمل ميکنم...آخه خيلی درد داره..خيلی...گلوم می ترکه از درد...همش احساس ميکنم..يکی گلومو گرفته داره فشار ميده...چشمهام می سوزه..از سر دردِ بعدش ديگه برات نميگم....نميدونم ولی من اين دردارو دوست دارم...با تمام وجود ميرم سراغشون...نميدونم شايد امن بودن جای اشکهام ِ..همون اشکهايی که توشون پر قصه است...آره همون اشکها...آره داشتم ميگفتم...امن بودن جای اشکهام ِ که به من نيرو ميده..به هر حال خوردن بغض يه تاوانی داره...که بايد اونو پس بدم..تاوانی که با يه دنيا دردر همراهِ...ميدونی من اصلآ با اين بغض مشکل دارم...بد جوريم مشکل دارم..اون لحظه که نميخوام بياد بيرون يه جوری عذابم ميده..لحظه ای هم که ميخوام بياد بيرون يه جوری...حالا درد اينی که نميخواد بياد بيرون يه جوره ديگست...اونم يه جوری عذابم ميده..اونم يه جوری منگم ميکنه...

نميدونم..نميدونم چرا ...چی شد..که اومد اينجا...چون نميخواستم تا آخر هفته بهت سر بزنم...اما نميدونم چرا يهو دلم گرفت...يهو دلم خواست بيامو برات از دلم بگم..نميدونم...بی خيلش اينم ميگذره..مثل بقيه...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

در ایــن آســمان بی کسی

بــاران عــشــق نمی بارد.

کویــر خشک دلــم

آرزوی يک قطره باران

عــاشــق را دارد.

*الی*

/ 0 نظر / 7 بازدید