ـ خيلی دلم برات تنگ شده بود...!

ـ دل منم خيلی برات تنگ شده بود عــزیــزم....!

ـ چايی ميخری الی خانوم....!

ـ چی ! چايی..برو بابا...

ـ شوخی کردم...ميوه ميخوری الی..؟

ـ آره ميخورم...

ـ ...وای چه کارِ خوبی کردی اومدی...

ـ آره ميدونم...وای دستت درد نکنه..کلی گرسنه بودم..از ديشب تا حالا هيچی نخوردم....

ـ نوشه جونت عزيزم...وای الناز کلی حرف برات دارم...

ـ پس شروع کن...

ـ اول اينو بگم که ايمان داره با شيما ازدواج ميکنه...

ـ آره!!!!!

ـ بذار  بقيشو بگم...

...........

(چرا صدا قطع شد..چرا اين طوری حرف ميزنی..نميفهمم چی ميگی..وای چرا همه جارو تر ميبينم..چرا خونه دور سرم ميگردِ...من الان کجام..ایجا کجاست...اين آدما کين..اونجارو نگاه کن..ميبينی..باورم نميشه همه اينجان...چرا همه گريه ميکنن..مگه چی شده..يکی مرده...آخه کی مرده...چی‼.اين که منم..نه من نمردم..اشتباه ميکنين..من هنوز زندم..مانک منو ميبينی!...گوگولی منو ميبينی!...مانک ترو خدا اين طوری گريه نکن من اينجام..من هنوزم پبش توام...پيش تو و گوگولی...باورت نميشه..بيا دستمو بگير ببين که هنوز گرمم..ببين که هنوز که توشون خون جاريه..ببين که هنوز زندم...وای خدايه من چرا دستم اينقدر سردِ...اون چيه ديگه...داره منو صدا ميزنه...خدايا برم طرفش...نه نه...نميرم..آخه من کجا بيام..جای من اينجاست..پيش مانکم..پيش گوگوليم..من نباشم اينا چيکار ميکنن..بذار من اينجا بمونم..من ميخوام  زنده باشم..ميخوام پيش عزيزام باشم...درسته يه سريشون من گذاشتنو رفتن..ولی من هميشه به ياد اونا هستم...به ياد تمام عزيزايی که روزی فکر ميکردم تا آخرش باهامن...خوب تقصيرِ منم بود..شايد اونارو از خودم رنجوندم...اگه خدا به من اين اجازرو ميداد تا برگردم به گذشتم..شايد ميتونستم خيلی چيزارو برای خودم داشته باشم..ولی اون موقع الانو نداشتم..بازم يه جايی ناراحت ميشدم غصه ميخوردم..من نميخوام برگردم به گذشتم..من ميخوام تو حال زندگی کنم..پيش تمام عزيزام..پيش تمام اونايی که دوستشون دارم..يه سريشونم که پيشم نيستن..تو ظاهر پيشم نيستن...اونا هميشه با منن..هميشه اينجان..تو قلبم..اونا تو وجودمن..ميدونم نميشه ديدشون..منم نميبينمشون...من اونارو احساس ميکنم..خوب بايد يه سری چيزارو که تو زندگی هستن پذيرفت...شايد سخت باشه..شايد نه حتما"سخته...اما چاره ای هم نداريم..بايد اينو بپذيرم که اين دنيا پر است از خوبيها و بديها..بايد بپذيرم همه چی تو اين دنيا يه متضادی داره..بايد بفهمم که در مقابل عشق،نفرت..در مقابل دوستی،دشمنی..در مقابل وفا،بی وفايی...در مقابل گذشت،انتقام...در مقابل شادی،غم..در مقابل آشنايی،غم...وجود داره...اما من بازم اين دنيارو دوست دارم..من بازم ميخوام اينجا باشم پيش عزيزام..تو چی ميفهمی که دوست داشتن يعنی چی.. تو چه ميدونی که عزيز يعنی چی؟...حالا ميفهمی من نميخوام بيام پيش تو..من با تو نميام..من اينجا می مونم ..پيش گوگولی و مانکم...حالا برو..برو و به وقتش بيا...برو و به عزيزم سلام برسون...بهش بگو که ميام پيشت اما الان نه...به موقع وقتش شد ميام پيشت..ميام پيشت تا ابد..برو و به موقع بيا...من اون روز با کمال ميل ميام پيشت..اما الان...نه.نه..نه.......)

ـ خدا مرگم بده....!!!

ـ چی شده مگه!

ـ الناز دستتو؟؟؟

ـ داره خون مياد...حتما"داشتم پوست می کندم بريدم....

ـ اصلا"معلوم هست تو کجايی....

ـ صبر کن برات چسب بيارم...

ـ نه نميخواد...خونش بند اومد..منم ديگه بايد برم..دستت درد نکه...

ـ الناز تو حالت خوبه؟..اتفاقی افتاده؟..راستشو بهم بگو...

ـ نه بابا...من برم خونه که ديرم ميشه...خيلی خوشحال شدم...مواظب خودت باش..

ـ بازم بيا پيشم...

ـ چــشم...توام بردار بيا...فعلا"خداحافظ...

ـ به اميد ديدار الی خانوم....

----------------

خدايا

من در کلبهء فقيرانهء خود چيزی دارم

که تو در عرش کبريائی خود نداری

من چون توئی دارم و تو چون خود نداری

*الی*

/ 0 نظر / 4 بازدید