سلام...

حال النازو بخوای بدونی بايد بگم خوبم..خوبــــه خوب!!..اگه حال منو بخوای بدونی بايد بگم اصلا" حالم خوب نيست!!...وبلاگمو ميخونم از اولش..از اون اول تا اينجا..اينا ماله منه يا ماله النازه..ميبينم مال دوتاييمونه..هم ماله منه هم ماله النازه..اما امروز اومدم فقط از خودم بنويسم..از همون خودی که فراموشش کرده بودم..از همونی که ناديده گرفته بودمش..از همونی که به بودنش شک داشتم..از همون خودی که داشتم بی خودش ميکردم..امروز ميخوام اعتراف کنم..زل بزنم تو چشمهامو دادبزنم..اشتباه کردم...سخت پشيمونم...اين کار برام خيلی سخته..ولی اين کارو ميکنم...به خاطر يه غرورِ مسخره داشتم همه چيزو داشتم خراب ميکردم..حتی خودمم داشتم از بين ميبردم..ميدونی دلم تنگ شده..دلم برای خودم تنگ شده...برای همونی که همش ازم ميخواستی ببينمش...

وقتی داشتم ميرفتم داغ بودم...داغه داغ..هيچی در کار نبود..نه شکی..نه ترسی..نه دلهره..هيچی..فقط ميرفتم همين..فقط رفتن بود...رفتم برای خودم يه نقاب ساختم يه الناز ساختم که اصلا" دوستش نداشتم..خواستم همه بفهمن  من اينم..نشد..نتونستم..نه نتونستم..نه اينکه فکر کنی آدما فهميدن من اين نيستم ..نه اينطوريام نيست..خيليااصلا" نفهميدن..فقط چهار نفر منو ديدين.(بی خيال نميخوام بحثو عوض کنم.)ديگه به جايی رسيده بودم که خودمم داشت باورم ميشد ..اين من نيستم...اين فقط نقابيه که رفتارهای غير عاقلانهء منو توجيح ميکنه..همين..ميدونی راه سختی نبود..راهی که فقط رفتن بود..بدون راهنما ..بدونه چراغی ..هيچی نبود..فقط رفتن.رفتنه بدون فکر..ميدونم کارم درست نبود..من تا حالا اين مدلی رفتنو تجربه نکرده بودم..رفتی که فقط خودم بودمو خودم..نه يه کسی که منو ياری کنه..هيچی هيچی نداشت..

ولی الان يه راهنما پيدا کردم..راهنما با يه چراغ..بهم ميگه برگرد..خودت باش..خودِ خودت..ميخوام برگردم..اما ميترسم..خيلی ميترسم..اين دفعه بايد راهی رو بيام که کلی ترس..دلهره..شک.توشه..ميدونم تو اين راه خيلی سختی ميکشم..ميدونم کلی توش ميوفتم زمين..اما ميخوام برگردم..اينم ميدونم امکان داره وقتی برگردم ديگه کسی پيشم نباشه..اما يادمه بهم گفتی يه سری همون اول راه منتظرت واستادن... راهی که رفتم سخت نبود..اما توش خيلی فشار بهم وارد شد...تو اينو بهتر از هر کسی ميدونی..ولی الان دارم برميگردم ...خوشحالم از اين که برميگردم...ميدونی با تمام اينا از دست خودم ناراحت نيستم..خودمو سرزنش نميکنم..چون حداقلش اينه که من خودمو تو او راه درک ميکردم...توام منو درک ميکردی مگه نه!!!

نگرانم نباش..اين دفعه بيشتر از هر وقت مواظب خودمم..فقط  بهم قول بده که هميشه پيشمی..در همه شرايط..خيلی دوست دارم..مرسی از اينکه پيشمی...

مواظب خودمم به خاطر...خودمم..به خاطر تو...به خاطر......!!

ــــــــــ

شبی سرد است و من افسرده

راه دوری است وپايی خسته

تيرگی هست و چراغی مرده،ميکنم تنها ازجاده عبور

دورمانند زمن آدما

سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها...

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر،سحر نزديک است،هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای اين شب چقدر تاريک است

خنده ای کو که به دل انگيزم؟ قطره ای کو که به دريا ريزم؟

صخره ای کو که بدان آويزم؟

مثل اينکه شب نمناک است.

ديگران را هم غم هست به دل ..غم من..الک غمی غمناک است!!

*الی*

 

/ 0 نظر / 7 بازدید