مسافر راه روشنايی همواره کوله پشتی اش را وارسی می کند.

تا اين سه چيز را همراه خود داشته باشد.

«ايمان، اميد، عـشــق،»

سلام..سلام تنها اميدای من به زندگی..سلام عزيزترينم..سلام تنها همدمم تو اين دنيا... سلام گلم..سلام دوستِ خوبم... سلام دوست جونم...و حتی سلام به شما بی معرفتا...خلاصه سلام به همه..

همه چيز خوب!!... ميخواستم بگم همه چيز خوبو عاليه...اما بعد ديدم اين واژه چقدر ازم دوره..برام يه جورايی خيلی مزخرف اومد...تو که ميدونی برای من همه چيز نمی تونه خوب باشه!!...بی خيلش.. حسش نيست..دارم مثل يه دخمل خوب زندگی می کنم..خوبم زندگی ميکنم..از زندگيم راضيم..تازه تازه شده مثل خودم..مثل من شلخته...بی برنامه..غير قابل پيش بينی...مثل من مهربون و متنفر...بی خيلش... خلاصه اينم ميگذره...مگذره به همين راحتی..ميگذره بدون اينکه از من بپرسه حاضری ادامه بدی يا نه؟..بی خيلش...اينم ميگذره...مهم نيست..من بازم سخت ميگيرم... فعلا" اينجوريام...اما اينم ميگذره.. شايد همين الان..شايد دو روز بعد..شايد ماهها بعد...اما ميگذره..خلاصه اينم ميگذره...

خيلی وقت بود ميخواستم بيامو برات از خودم بگم...اما تو اين يه مدت ساکت تو خودم فرو رفته بودم...ازم نپرس چرا يا به چی فکر ميکردی...چون خودمم نميدونم...شايد انقدر مواردی هست که بايد بهشون فکر کرد که توشون گم شدمو نميدونم چيکار کنم...انقدر انديشه هام آشفته ست که توشون گم شدم...ميدونی علاوه بر اين انديشه ها يه سری احساس ثرسم بد جوری عذابم ميده...ترس از اينکه يه روزی تنها بشم..از اينکه اونايی که دوستشون دارم از کنارم برن..ترس از اين که اشکامونبينن..به اونا اهميت نزارن...ترس از اينکه....ميدونی اين روزا بد جوری با سياهی خو گرفتم..يه جورايی همه انديشه هام سياه شدن...باورت میشه من همون النازی باشم که وقتی ازم میپرسيدی ..زندگی چه رنگيه برات؟...بهت ميگفتم..زندگی برای من يک رنگ نيست..زندگی برای من رنگيه...يادته..اما تو اين مدت من تو زندگی بجز سياهی چيزی نديدم...ميبينی چقدر قاطم...درکم ميکنی...ميفهمی چی ميکشم...می دونم ميفهمی....چون فقط تويی که برام موندی...تو تنهام نذار...چون اين روزا خيلی احساس تنهايی ميکنم...تنها شدم...من تنها موندم با روياهام.با يه سری خاطراتی که .........آره با خاطره هام...بی خيال...خيلی دوست دارم...خيلی زياد....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تنها نشسته ام..کنار هيچ کس ..کنار هيچ چيز...می نگرم..به هيچ چيز..به هيچ کس...می انديشم..به واژه هايی که هرگز به شعرم نپيوست...به لحظه هايی که به زندگی ام...ما هر دو تشنه ايم.تو برای عطشت دريا را بر گزيدی..و من سراب را..( و در ابهام جلوه ای است که در صراحت نيست..)..هر چند عطشمان بر طرف نخواهد شد...ولی ميدانيممبه تشنگی زنده ايم...زندگی يعنی شوق رسيدن به آب نه آب!....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايست.

ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشايست.

در اين دنيا که ابز نميگريد به حال ما.

حال همه از من گريزانند.

توام بگذر از اين تنها.

*الی*

/ 0 نظر / 8 بازدید