...........

نميدونم چرا يه دفعه با اين نقطه ها خيلی حال کردم...انگار يه معنای خاصی

دارن...انگار....

...انگار دارن يه چيزی بهم ميگن...احساس ميکنم...توشون خيلی حرفها پنهونه....

يه جورايی مثل سکوتهای منن...مثل همون سکوتی که پشت تلفن ميکنم...مثل

همون...سکوتِ...

..سکوتی که سر قبر ميکنم.....سکوتی که توش..هزارتا حرف داره..شايدم بيشتر...

...........

تو اين نقطه ها هزار تا حرف برای عزيزی گذاشتم...هزار تا پيغام...برای عزيزی  

گذاشتم...وای ی ی که چقدر با اين نقطه ها حال می کنم...يه جورايی مبهمم..

مثل من..مبهم مثل من...آدمو منگ ميکنن..نميدونم چرا اون اول اين طوری نوشتم

..نميدونم...يهو فقط نوشتم...فقط نوشتم..نميدونم برای کی نوشتم...شايد برای تو..

شايد برای خودم..شايد برای تمام اونايی که دوسشون دارم نوشتم..نميدونم...

فقط ميدونم که بايد می نوشتم...

دلم ميخواد يه چيزی بخوام...اما نميدونم چه؟...همش با خودم کلنجار ميرم...

بازم ميرم جلوی آينه ...اين دفعه با تمام وجودم زل ميزنم تو چشمام..ميگم.ديگه چته..

اما جوابی ندارم...همش دلم ميخواد شکايت کنم...اما نميدونم از چی؟...

انگار ديونه شدم..يا خوشی حسابی زده زير دلم...ايطورياست....اما اينطوريم نيست..

خل شدم...ميدونم ..خل بودم..خوب خلتر شدم...چطوره..!

...... امروز خيلی با اين نقطه ها حال مينکم...نميدونم چمه...يه دفعه به خودم ميامو

ميگم...بابا اينم ميگذره ..خر نشو...تو که ضعيف نبودی...بازم خل شدی.....

بعد ميبينم ..واسهءخودم کلی خوشبختم..تو زندگيم هيچ مشکلی ندارم...آروم ميشم

..ميگم اينم ميگذره...اما واقعا ميخوام...دلمو..از اين حالو هوا در بيارم...

ميبينی خيلی عجيب شدم..مگه نه....!بی خيال الان خوبم...بايد يه خرده چرت و پرت

 براتون ميگفتم ...تا حالم سر جاش بياد...فقط تنها چيزی که هست اينه که..

هنوز نميدونم چی ميخوام...فقط همين.....

---------

می گذرم از ميان رهگذران مات!

می نگرم در نگاه رهگذران کور!

اين همه اندوه در وجودم و من لال

اين همه غوغاست در کنارم ومن دور!

ديگر در قلب من نه عشق٬نه احساس٬

ديگر در جان من نه شور ٬ نه فرياد٬

هيچ نه انگيزه ای٬ که هيچم٬پوچم!

هيچ نه انديشه ای ٬ که سنگم٬چوبم.

همسفر قصه های تلخ غريبم.

رهگذر کوچه های تنگ غروبم!

آن همه خورشيد که در من می سوخت٬

چشمهء اندوه شد ٬ز چشم ترم ريخت!

کاخ اميدی که برده بودم تا ماه٬

آه٬که آوار غم شد و به سرم ريخت!

زروق سر گشته ام٬ که در دل امواج٬

هيچ نبيند٬نه ناخدا را ٬نه خدا را!

موج ملالم ٬که در سکوت وسياهی٬

ميکشم اين جان از اميد جدا را.

*الناز*

/ 0 نظر / 6 بازدید