از خود گذشتگی!...

تا حالا شده به خاطر کسی از خود گذشتگی کنی..شده به خاطر يه دوست..به

خاطر

يه عزيز...احساستو له کنی....غرورتو بشکنی....از خود گذشتگی کنی!....تا يکی..

ديگه به جای تو بره بالا...!..خورد شی تا يکی ديگه رشد کنه...از بين بری...چون...

چون...از خود گذشتگی..ميکنی..!

اگه جوابت ..مثبته.بدون خيلی..احساساتی ....خيلی پاک....وخيلی دل رحمی....

عکسشو ازت نمی پرسم...چون تو اين طوری نيستی....ولی بهم بگو...بعد از اين

همه..از خود گذشتگی از طرفت چه خوبی ديدی؟.....هيچی..هيچی نديدی...

نميدونم چرا اينارو اينجا مينويسم....اصلا نيمدونم...چرا اين طوری مينويسم.....چون

من اين طوری نيستم...من ايناروقبول ندارم....اينارو نوشتم...ببينم...تو...توعزيزم...

اينارو قبول داری؟....

نميدونم.....دلم گرفته...بيخودی....بيخودی از همه ناراحتم...شده دلت بگيره....

انقدر که ندونی..بايد چيکار کنی...الان من اون احساسو دارم....

دلم تنگ شده..نميدونم..برای کی...شايد برای يه..غريبه....!!!

يه وقتهايی تو زندگيم..احساس ميکنم..که ديگه کم اوردم... احساس ميکنم...

يه نقطه تو....

زندگيم..همش لغ ميزنه.... ..يه نقط تو زندگيم...همش لغ ميزنه.....

ميخوام حرف بزنم ...نميشه...نه...نميشه....نه...نميشه....

ميخوام..حرفهای نزدرو ....اشک کنم...بفرستم بيرون...اما بازم نميشه.....

منگ ميشم....ميخوام داد بزنم....اما بازم نميشه....نميذارن....نه.....نميذارن....

ميخوام بخندم..ميگن ...چرا خندهات عصبيه....!

نميدونم چيکار کنم.....يه چيزی اين وسط...عذابم ميده....ميخوام بفهمم..اين چيه...

اما نمی تونم...می ترسم....آره می ترسم....ازم نپرس از چی می ترسی..چون

خودمم نميدونم...نه ..نه...نميدونم...!فقط ميدونم که....می ترسم....

می خوام از اونی که اون بالا نشسته گله کنم...اما نميدونم بهش چی بگم....

نمی دونم اين حقو دارم که ازش گله کنم!......تمام آدما..مهره های اونن....

اون هر کاری بخواد ميتونه...با مهرهاش انجام بده.....

نميتونم بگم..من چرا تنهام.!..آخه اون موقع ميگه....خوب منم تنهام...تو ميتونی..

منو داشته باشی....پس من چی؟...اون موقع است که ديگه....نميشه چيزی..

گفت...!نه..نميشه..چيزی گفت...

دارم چرت وپرت ميگم...اينو ميدونم...اما دست خودم نيست..ميخوام ..خوب بنويسم...

حداقلش..اينکه..چرت وپرت ننويسم...اما نميشه.....

دلم گرفته...دلم گرفته...دلم گرفته...و بازم ميگم...دلم گرفته....

¤¤¤¤¤¤

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا....اين روزها ..از دوستان و آشنايان..هر کس مرا ميبيند...

از دور می گويد: اين روزها حال و هو ای ديگری داری!

اين روزها تنها حس ميکنم گاهی کمی گنگم...گاهی کمی گيجم....

گاهی... ـ از تو چه پنهان ـ با سنگها آواز می خوانم...

اين روزها گاهی..از روز و ماه وسال،از تقويم....از روزنامه بی خبر هستم...

حس ميکنم....گاهی کمی کمتر...گاهی شديدا بيشتر هستم...

حتی اگر ميشد بگويم...اين روزها گاهی خدا را هم....                          

                                        یک  جور ديگر می پرستم

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید