منگم..منگه منگ..فقط نگاه می کنم..يه بغض همش عذابم ميده..يه جورايی ميخواد

بياد

بيرون..نميزارم..چشمو می بندم..(خر نشی يه دفعه..احمق نشو) نبايد اين اشک لامصب

بياد بيرون..يه لحظه چشمهام پر اشک شد..يواش يواش اشکا ميخوان از چشمم سرازيرببشن بيان پايين..

..(نه نه نه نه نمی زارممممممم ..نه نميزارم بيان پايين... نميزارم..).......

بعدآروم چشمهامو می بندم..يه نفس عميق می کشم..يواش يواش چشمهامو باز ..

ميکنم..اولش قيافم يکمی ناراحته..سريع يه لبخند ساختگی بر ميدارم می زارم رو لبام....

..می خندم..نشون ميدم چقدر شادم..بعد تا ميام حرف بزنم..ميبينم صدام يه نمه ...

ميلرزه..يه بار ديگه نفس عميق ميکشم..و يه سرفهءکوچيک..صدامم درست ميکنم...

به خودم نگاه می کنم..می بينم همه چيز رو به راه..می بينم همه چيز خوبه ظاهرم..

عاليه..حرف نداره..انگار هيچ غمی ندارم..همه چيز خوبه...همه چيز خوب که خوبه...

اما..اما از تو دارم گريه می کنم..تو چشمهام يه چيزی هستش...يه چيزه بد..نگرانم..

ميگنم نکنه اين چشمها لوم بده...همه چيزو خراب بکنه..چند لحظه تو اين فکرم..

بعد يه دفعه بلند می خندم...(آخه احمق کی تا حالا به چشمهای تو زل زده و فهميده

چته..بازم چرت وپرت گفتی..باز که زر مفت زدی..بازم احمق شدی..بازم احساسی

برخورد می کنی..تو می دونی هيچ وقت کسی به چشمهات زل نزده بعدش بگه چته

..بگه آخه برای چی ناراحتی..آخه چی تورو ناراحت می کنه..اينا همه ماله قصه ها..

هستش..اينا تو اين زندگی و تو اين دنيا وجود نداره..نمی دونم کی می خوای آدم ...

بشی..تو اين دنيا نبايد بذاری کسی تورو بشناسه..هيچ کس ميفهمی..خر نشو ...

همه تورو اين طوری دوست دارن..نه النازی که  بخواد همش ناراحت باشی.ميفهمی)

بعد اولين گامو بر ميدارم..محکمه محکم..مثل يه کوه..کوهی که همه می تونن بهش .

تکيه بدن..ولی اون به هيچ جا تکيه نداده..دومين گامو بر ميدارم..اين گامو با غرورم..

همراه می کنم..غروری که هزارن ضربه بهم زد ..اما..اما بازم باهاش گام بر ميدارم..

وقتی گام سومو بر ميدارم يه چيزارو جا ميزارم..قلبمو..روحمو...احساسمو..همرو جا..

می زارم..می دونی وقتی اينا پيشم نيستن..خيلی بی مفهوم ميشم..خيلی چيزا..

برام بی اهميت ميشه.خيلی چيزا..وتو قدم چهارم ..يعنی آخرين قدم..همه چيز عاليه

..عاليه عالی..وقتی به النازی که ساختم نگاه می کنم..دوتا احساس بهم دست ..

ميده..اولش احساس رضايت..به خاطر موجود کاملی که ساختم..دوميش ناراحتيه..

به خاطر اينکه اين موجودو قبول ندارم..نمی خوام اين طوری باشه..ولی مجبورم..يه..

کمی ناراحت ميشم..اما بازم کاره خودمو انجام ميدم..تو طوله روز اصلا به کارام فکر ..

نميکنم..تااينکه يواش يواش شب ميشه..يه چيزی عجيب عذابم ميده...بازم ميشم .

خودم..النازی که دوستش دارم..النازی که قبولش دارم..ميخوام گريه کنم..اما نميکنم.

نميزارم اشکهام سرازير بشه..ديگه قول دادم گريه نکم..مگر لحظه ای که ديگه نميتونم

خودمو کنترل کنم..بعد برقها خاموش ميشه..همه ميخوابن..و تازه دردهای من اوج ..

می گيره..ناراحتيام..تازه فکر ميکنم که امروز چيا کردم..چند نفرو رنجوندم..کلی داغون

می شم..می ريزم به هم..ميگم ديگه درست ميشم..اما فردا تا روز می شه..همهء..

اون حرفهايی که به خودم زدمو فراموش می کنم..همرو..بازم کارای ديروزو تکرار ميشه

نترس حالم خوبه..هنوز آرومم...گفتم يه سری چرت و پرت به خوردت بدم ..با هم کلی

بخنديم..نگرانم نشو..جدی نگير اينم ميگذره..اينم درست ميشه.شايد يکم ديرتر..ولی

اينم درست ميشه..بی خيلش بابا تو که همه جوره منوتحمل کردی اينم روش..

فقط بگم..اينارو برات نوشتم که بدونی من از اين موضوع لذتی نميبرم...

---------

ای کاش

آن کوچه را که دوباره ببينم

آنجا که ناگهان

يک روز نام کوچکم از دستم

افتاد

ولا به لای خاطره هاگم شد

آنجا که

يک کودک غريبه

با چشمهای کودکی من نشسته است

از دور

لبخند از چقدر شبيه من است!

آه،ای شباهت دور!

ای چشمهای مغرور!

اين روزها که جرات ديوانگی کم است

بگذار باز هم به بر گردم!

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببينم!

بگذار در خيال تو باشم!

بگذار....

بگذريم!

اين روزها

خلی برای گريه دلم تنگ است!

                                                    *الی*

/ 0 نظر / 8 بازدید