نــازنــيــنم..!

عـــشــق را نــه از روی جملات نامه هايم.

بلکه از چشمانم بخوان!

کلمات عـشـق با شکوه مرا حقير و خوار ميکنند.

برای فهميدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو!

جوابش را در قلبت خواهی يافت...!

اين پاييزم گذشت...پاييزی که برام خالی از لطف نبود...پاييزی که خيلی چيزارو بهم ياد داد...اين پاييزم ميذارم پبش بقيهء پاييزايی که برام ارزش دارن...راستی شب يلدات مبارک...(من نيمدونم اين شبو تبريک ميگن يا نه..ولی حالا من ميگم..)اميدوارم زمستون خوبی پيش ِ رو داشته باشی..منم همين طور...

امروز اومده بود اينجا تا برای يه عزيز يه نامه طولو درازی بنويسم...اما نميدونم چرا تا شروع کردم به نوشتن تمام حرفها از سرم پريد...نميدونم چرا سکوتو انتخاب کردم...ميدونم الان چشم به راه نامهء منه...منتظر يه سری از حرفهارو براش بگم...خودمم ميدونم يه سری حرفها هست که بايد گفته بشه..اما..اما نميتونم...بازم مهر سکوتو زدم بر وجودم...مهری که همش  عذابم ميده...نميدونم شايد درستش همينه..شايد نه...شرمنده عزيزم...شرمنده برای اينکه چشم به راهت گذاشتم...اما باور کن دست خودم نيست...اما بهت قول ميدم..مينوسم برات...اما نميدونم کی...(شرمنده)...

مسافری تنها بودم که در سکوت شب..در حالی که ميدونستم شبهای سردو بارونی در پيش رو دارم..در حالی که بارون دل ِ من می باريد... در سرزمين قصه ها شروع به حرکت کردم...در دلم يه رازی نهفته بود...رازی که سالهاست که با من همراهِ...و تا آخرشم باهام ِ...راز زندگی...رازی که هيچ وقت نميشه اونو فاش کرد...نه نميشه..هميشه تو راهم به دنبال گمشده ای گشتم...گمشده ای از خودم...دنبال چيزی ميگشتم که کمبودشو احساس ميکردم...چيزی که سالها پيش گمش کرده بودم...گمشده ای که وقتی بود برام مهم نبود...اما حالا که نيست.....!از وقتی گمشدم گم شده...ديگه آسمون دلمم باهام قهر ِ ...قهر تا زمانی که گمشدمو پيدا کنم...تو راهم گاهی خنديدم..گاهی گريه کردم...خنده برای اينکه هنوز رو پام..گريه برای اينکه تنهام...من..من همون مسافر شب بودم...همون رهگذر خسته ای که در جادهء تنهايی سفر ميکرد...من مثل کوتر پر شکسته ای بودم که به سوی رودخانهء روشنی در حرکت بود...

هميشه وقتی اينارو برات ميگفتم...در جوابش بهم ميگفتی...الی تو تنها نبودی...اين حرفت بد جوری مخمو به کار ميگرفت...طوری که نميتونی تصورشو بکنی...نه اين اغراق بود..تو ميتونی تصورش بکنی...يعنی ديگه اِندش بود...همش به حرفت فکر ميکردم...ولی آخرشم به اين نتيجه ميرسيدم که اين..يا اينا..چه جور همراهانی بودن که اصلآ منو نمی ديد..يا نمی ديدند...چرا وقتی می خوردم زمين دستمو نمی گرفت..يا نميگرفتند...اکی قبول الان ميدونم ميگی برای اينکه مقاوم باشی...پس بگو چرا وقتی دلم سرد شد..دلمو گرم نکرد.يا نکردند...دِ يالا بگو...بگو چرا نديد..يا نديدين..دارم از بين ميرم...دِ بگو...ساکتی!..جوابی نداری بدی...ميدونم... فکر نکن دارم سرزنشت ميکنم...يا ميگم چرا اين حرفو زدی..نه ميدونی تورو بيش از اين چيزا دوست دارم..ارزشتو برای يه حرف پايين نميارم...ميدونم دليلی داری اين حرفو زدی..ومنم اونو قبول ميکنم...تو بيش از اينا برام مهمی...اينو بهت گفتم که فقط بدونی...همين...خواستم بدونی....دوست دارم خيلی زياد...

شب يلداتون مبارک..اميدوارم همتون زمستون خوبی رو پيش رو داشته باشين.....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

کسی راز مرا داند؟

که از اين رو به آن رويم بگر داند.

*الی*

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید