خود کشی

امروز  ۲/۱۲/۱۳۸۱ هستش من در بيمارستان لقمان هستم .اينجا بيمارستان عادی

نيست اينجا بيمارستان مسمومين دارويی هستش .

تنها همدمم تو اين بيمارستان خوابيده . .... اون بهترين دوست من هستش ...

ما با هم در يه روز  ....... در يه ساعت ... چشم به دنيا باز کرديم....

 اون دوست تنهايی منه ..... نمی دونم چرا اين کارو کرده ..... هنوز باورم نميشه اون

اين کارو کرده باشه...( آره شده بود بگه از دنيا خسته شدم ... می خوام بميرم اما

 .. اون جرات اين کارو نداشت.. بايد يه اتفاق خيلی بزرگ افتاده باشه ... که باعث

شده اين کارو بکنه...حتما اين طور بوده.. اما چه اتفاقی ؟....

17.gif17.gif17.gifخيلی سخته ببينی عزيزت داره جلوی چشمات پرپر ميشه..

حرفمو بار کن ... مادر و پدرش چنان گريه می کردند که هيچ وقت  اون اشکاشون از

يادم نميره........17.gif

ــــــــــــــــــــــــ       

تا حالا نديده بودم  يه مرد اين طوری گريه کنه ... گريهء اون تو عمق آسمون نفوذ

می کردو .....و ....و..تو دل آسمون يه شکاف بزرگ ايجاد می کرد.....

اون شونهاش طوری می لرزيد که می ترسيدم هر لحظه فرو بريزن........

آره اين گريهء يه پدر بود..اون برای دخترش گريه می کرد.. نمی دونست چرا اين کارو

کرده... اون تمام دنيای باباشه .. زندگی باباش تو اون خلاصه ميشه.

اون اگه باباشو می ديد چی می گفت؟

آخه اون هميشه می گفت :

ـمی دونی الناز بابای من هيچ وقت گريه نمی کنه .

-شايد جلوی  تو گريه نمی کنه . تمام آدما گريه می کنند .... بابای تويم يه آدم ..

چوب خشک که نيست....

ـآره اما بابای من مثل خداست  .. مگه خدا گريه ميکنه که بابای من گريه کنه؟

ـشايد خدا هم گريه می کنه .. شايد اشکاش همين بارون باشه که می باره؟ نظرت

چيه؟

ـنمی دونی  اما من دوست ندارم بابام گريه کنه اينو درک می کنی ...

بابای من خدايی که هيچ وقت گريه نمی کنه ... اينو درک کن

ـــــــــــــــــــــــ

 

اونجا يه خوانومی بود که ۳۵ سالش بود اما تو اون لحظه احساس کردم کمکم ۵۰

سالو داره... چشماش به زور باز می شد... همش داد ميزد و دخترشو  صدا می زد

آره اون مامانش بود که داد ميزد..همش اسم اونو صدا ميزد .. همش کنار تخت

دخترش واستاده بود و مو های دخترشو نوازش می کرد...

(اون يه مادر معمولی نيست .. اون تمام وجود دخترشه ... اون به خاطر دخترش

خيلی زحمت کشيده.... خيلی سختی کشيده خيلی.. حالا اين دختر بی عاطفه بايد

اين طوری از اون تشکر می کرد.... ولی بهت دروغ نمی گم تمام وجود اين دختر

مامانشه.. عشقش . .. زندگيش.. مامانشه...)

نمی دونم اون مامانشو اين طوری می ديد چيکار ميکرد

مامانش تنها اميد به زندگيشه

تمام دنياش مامانشه.

خدا کنه هيچ وقت مامانشو اين طوری نبينه چون  ميميره.

ــــــــــــــــــــــــــــ

هميشه می گفت منو  هيچ کس دوست نداره .......می خواتم تو اون لحظه داد بزنم و

بگم:

 بيا ببين که اون داييت که

می گفتی ازش بدت می ياد چه جوری گريه می کنه.چه جوری ذاره دعا ميکنه که

خوب بشی....

ــــــــــــــــــــــــــــــ

اونجا يه پسری هم بود که همش داشت  گريه می کرد ..... اون عاشق دوستم بود

حتی حاظر بود جونشم براش  بده.......من هميشه فکر می کردم عشقش بی خوديه

اما اون روز ديديم ....غشقش واقعيه.... آره عاشقش  بود....... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

همه گريه می کردند و فقط می گفتند چرا؟

واقعا چرا؟... علتش چی بود؟..... می دونی دوستم خوب شد ........اما! 

گوشه گير شده... از آمبولانس می ترسه...عصبی شده... بی خودی گريه می کنه

همش کابوس می بينه و از خواب بلند ميشه و  داد ميزنه

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 آلان نزديک به ۶ ماه از اين جريان می گذره ...اما اون هنوز تو شوک اون

روز هستش..... ازم کمک می خواد که همه چيز و فراموش کنه اما نمی تونم

کمکش کنم

اينارو  اينجا نوشتم که بهم بگيد چه جوری می تونم کمکش کنم!!!!!!!!!!

           *********************************************

می دونی

وقتی ازش پرسيدم که چرا اين کارو کردی .... می دونی چی گفت:

ـ تا حالا يخ رو لبت گذاشتی؟

ـ نه نذاشتم چطور مگه؟

ـ بذار برات بگم . وقتی بخ و رو لبت می ذاری  يه احساسی پيدا می کنی.

ـ چه احساسی؟

ـ يه چيزی رو لبت دو تيکه می شه می ره به گردن .قلب ..کليه ... بعدشم  می رسه

به نوک انگشتات .اين اون احساسی بود وقتی تو چشمای اون ديدم .بهم دست داد

ـ چشمای کی؟

ـ چشمای تنها اميدم به زندگی.

                                  *********************************

اما در صفحه های تقويم

   روزی بنام روز مبادا نيست

        آن روز هر چه باشد

روزی شبيه ديروز

                 روزی شبيه فردا

روزی درست مثل همين روز های ماست

اما چه کسی می داند؟

شايد

امروز نيز روز مبادا

باشد .

الناز

 

 

  

/ 0 نظر / 6 بازدید