ميدونی اين روزا دلم چی ميخواد؟...دلم يه درياچه ميخواد...يه درياچه به وسعت دلم...يه درياچه...با يه نيمکت...يه نيمکت که روبه اين درياچه باشه...کنار اين نيمکت...يه درخت باشه...يه درخت بزرگ...مثل همون درختی که کنار اون نيمکت تو پارکِ...اما يه فرقی داشته باشه...درختِ من هميشه سبز باشه...دلم ميخواد اونقدر شاخه هاش بلند باشن که رو درخت سنگينی کنن...و خم بشن به پايين... اونقدر خم بشن که وقتی دستمو بردم بالا دستم لمسشون کنه...بعد دلم يه بارون ميخواد... يه بارون که نم نم شروع به باريدن کنه..بعد يه دفعه تند بشه..تندِ تند...قطره های بارون...از لابه لای شاخه و برگ درخت بيوفتن رو صورتم... بعد با خودشون اشکهام بشورنو ببرن...ميخوام چند ساعت تو اين حالت باشم...بعد از جام پا ميشمو ميرم لب درياچه...شروع ميکنم به دردو دل...از غمام براش ميگم.از دل نگرونيام...از آدمايی ميگم که منو گذاشتنو رفتن...ای بی معرفتا...براش از قصهء اشکهام ميگم...براش گله ميکنم...گله از دستِ زندگی ... روزگار... از دنيا...يه گه گداريم براش از آرزوهام ميگم...از چيزايی که دارم...بهش از خوشيام ميگم...از نعمتهای که دارم...گه گداری خدا رو پيشش شکر ميکنم...تصورش بکن...وقتی به خودم ميام ميبينم که خيس خاليم...خيس ِ خيس..مثل موش آبکشيده..تمام آرايشم تو صورتم ماسيده...کلی چشمام قرمز شده...اما..اما سبک شدم...راحت شدم...اين برام کافيه...می ارزه...مگه نه...فقط نگران اون سرما خوردگيه افتضاح بعدشم..وگرنه بقيه رو خيالی نيست...نگران نشو..خوب ميشم...يعنی اميدوارم خوب بشم...مردم هر سال که بزرگتر ميشن..عاقلتر ميشن..ما خلتر...جلل خالق...ولی خودمونيما...ميبينی چقدر زود گذشت...چقدر راحت داره به راهش ادامه ميده..بدون اجازهء ما...ببين..ببين ترو خدا يه سالم گذشت...امسالم مثل پارسال سخت گذشت...پارسال نبود آلالم...امسال نبود هما...وای که چقدر سخت گذشت...از اين سخترش...اون فيلمايی بود که بازی ميکردم...ميدونی مثل اينکه اين زندگی ميخواد با من کل بذاره..البته گذاشته و ميگه کم اوردی صوت بزن..يا کم اوردی سرتو بذار بمير...ولی کور خونده..اين تو بميريا از اون تو بميريا نيست...کل ميذارم تا آخرش..حالا حالا دارم براش...خلاصه  مهربونم..(اين تازه خلاصه بود...)..اين روزا خوب ميگذره...يعنی فکرم کمتر مشغوله...مخصوصآ از روزی که دفترچهء دانشگاهو گفتم...همچين موهای تنم سيخ شد... دفترچه ام اومد ما هنوز خوندنو شروع نکرديم...ميبينی ترو خدا...وای نکنه امسال قبول نشم..15.gif..گوگولی و مانک منو از خونه پرت ميکنن بيرون...( يعنی شوهرم ميدن...)نه اميدوارم قبول بشم..نفوذ بد نزنم..سال ساله کنکور و خر خونی...ولی ميدونی با کمال افتخار ميگم...من وجودم در مدرسه و کلاسا لازمه... چون اگه من نباشم اين بچه ها در درسها غرق ميشن...04.gif...( دوست ناباب منم..)..خلاصه..(اينا همه خلاصن..)..وراجی بسه...ديگه بايد برم...ميدونی داريم ميريم سرزمين عجايب...جلل خالق چه جايی اونجا...من کلی دوستش دارم...وای فکرشم.. دلمو قيلی ولی ميکنه32.gif...من برم ديگه..اومدم برات ميگم که چيا کردم اونجا...اميدوارم بازم دسته گل به آب ندم...مثل دفعهء قبل...من برم هفتهء ديگه همين روز اين ساعت يا زودتر ميبينمت...شرمنده اين روزا نميتونم بيام تو نت..چون مانک از خونه ميدازتم بيرون..(نگو چه ربطی داره...چون ربطش به اينه من اگه بيام اينجا سه ساعت مينيسم...بعد وقتم گرفته ميشه..درسا ميمونه...بعدش کنکور قبول نميشم..ديگه بقيه رو خودت ميدونی...اکی!)..مواظب  خودت باش...مواظب خودم هستم...مرسی برای همه چيز......خوب ميشم...و کنکورم قبول ميشم..بهت قول ميدم...من سال ديگه دانشگاه سراسری قبولم...يادت باشه...اکی! اينجا مينوسم که مدرکم معتبر باشه...بابايييييييييييييی.............01.gif

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

در فراسوی مرزهای تنت تورا دوست ميدارم.

......

در فراسوی عــشـق تو را دوست ميدارم.

در فراسوی پرده و رنگ.

.......

در فراسوهای  پيکر های مان

با من وعــدهء ديداری بده.

*الـــی*

/ 0 نظر / 8 بازدید