روزی روزگاری، مرد توانگری،همسر جوانی داشت که کاملا" ناشنوا بود.يک روز صبح،وقتی ميخواستند روزه شان را بگاشايند،زن به شوهرش گفت:(ديروز به بازار رفتم و لباسهای حرير دمشقی و روسری های هندی و گردن آويزهای ايرانی و بازوبندهای يمنی آورده بودند.ظاهرا"کاروان ها تازه اين چيزها را به شهر ما آورده اند.و نگاهی به من بينداز،ژنده پوشم!مثلا"زنِيک مرد توانگرم.دلم ميخواهد از آن اشيای زيبا داشته باشم)...

و شوهر که هنوز صبـحانه ميخورد،گفت:(عزيزم،خيلی ساده ميتوانی به خيابان بروی و هر چه دلت ميخواد،بخری.)زنِناشنوا گفت:(”نه!“،هميشه می گويی”نه،نه.“يعنی لازم است اين طور شندر پندر جلو دوست های مان ظاهر بشنوم تا خانواده ی خودم و تو را شرمنده کنم؟)

شوهر گفت:(من نگفتم” نه.“ ميتوانی به بازار بروی و زيباترين لباس ها و جواهراتی را که به شهرمان آمده،بخری.)

اما زن دوباره به خطا لب خوانی کردو پاسخ داد:(تو بدبخت ترين توانگری هستی که ديده ام .هر چيز زيبا و قشنگی را از من ميکنی.زن های هم سن وسال من،با لباس های گران بها در باغ های شهر قدم می زنند.)

وبعد زير گريه زد.و همان طور که اشکهايش روی سينه اش می ريخت،فرياد زد:(هميشه وقتی لباس يا جواهر ميخوام،به من می گويی” نه،نه“.)

شوهر ناراحت شد،برخاست و از کيفش مشتی سکه ی طلا بيرون آورد و جلو زنش گذاشت و با لحن مهربانی گفت:(عزيزم، به بازار برو و هر چی ميخواهی بخر.)

از آن به بعد،هر وقت زنِ ناشنوا چيزی ميخواست،با اشک های مرواريدگون جلو شوهرش ظاهر ميشد،و او در سکوت،مشتی سکهء طلا در دامن او می ريخت.

پس از مدتی،روزگار تغيير کرد و زن جوانِ،عاشق مرد جوانی شد که به سفرهای دراز ميرفت.و هر وقت غايب بود،زن در اتاقش مينشست و ريه ميکرد.

وقتی شوهرس او را گريان می ديد،در دلش  ميگفت:(حتما"کاروانِ تازه ای آمده و لباس حرير و جواهرات نادر آورده.)

ومشتی طلا جلو زنش می گذاشت.

---------

راستی نظرت راجب خونهء جديدم چيه؟...من که خودم خيلی اينجارو دوست دارم..البته به بزرگی خونهء اولم نيست..ولی خوب من اينجارو هم خيلی دوست دارم..گوگولی و فری هم ميگن اينجا بهترِ....راستی ديدی اسمه وبمم عوض کردم..اسمه وبمو گذاشتم..الههء عشـــق....تازه ديدی اسم خودمم گذاشتم..استَتيرا.(Statira)....به معنی الههء عشــق.... نظرت در موردِ ان خونم چيه؟....

----------

 

/ 0 نظر / 7 بازدید