......

نميدونم چمه..نه ناراحتم..نه دلخورم..اما...اما...اما....اما...

ميدونی ظاهرم خيلی آرومه...ولی توم..توم يه چيزی اذيتم ميکنه...آخه اين چيه...مثل

اينکه هميشه بايد يه جای کار بلنگه..هميشه يه جای کار ميلنگه....

آره امروز زدم تو خاکی..پرت پرتم..ميدونم...تو که منو همه جوره..تحمل کردی..اينم روش

ميدونی ..يه لحظه ای تو زندگی آدما ميرسه...که فکر ميکنن خيلی داره بهشون ظلم

ميشه..خيلی..من امروز يه لحظه اين احساسو پيدا کردم...قلبم تير کشيد..احساس

کردم..جونم داره داره در مياد..گفتم الانه که همه چيز تموم شه..همه چيز...

همه چيز جلوی چشم تيره شد...حالم بد شد..منگ شدم..هيچ جارو نميديدم....

يه لحظه احساس کردم ..اين زندگی چقدر با من بد تا کرده..(نميگم ..همش باهام...

بد تا کرده...ولی بيشتر بد تا کرده...ميدونی..همش اون قدرتشو به رخ من ميکشه...)

تو يه لحظه..ميخواستم حرف بزنم..اما نشد..خيلی با خودم کلنجار رفتم..خيلی..

اما هيچی نگفتم..نتونستم...همه منتظر بودم يه چيزی بگم...يا کم کمش..گريه کنم..

اما..اما من تو اون لحظه هيچ احساسی نداشتم...هيچ عکس العملی نشون ندادم..

هنوزم اين احساسو دارم..آرومم..خيلی آرومم...اما..اماتوم آروم نيست..بی احساسم.

نميدونم شايد خوشی زده زير دلم...دلم ميخواد داد بزنم...بگم..کمک...کمکم کنيد..

اما من که کمک نميخوام..من ..من همه چيز دارم...آخه چه مرگمه....

هی .به خودم ميگم..ديوونه ..اينا تلقينه...همه چيز رو به راه..اما ميخوام اين احساسم

سريع رو به راه بشه...ميخوام از اين حال و هوا در بيام...يه خرده...نه خيلی ..عجيب

شدم..ميدونم...ولی اينم برای خودش يه احساس..مثل احساسايه ديگه..که مياد

سراغم...مثل تمام احساسايی که دارم..برای خودش..رنگ و مزه ای داره....

شايد آبی و شيرينه..شايد سرمه ای وتلخه...شايد خاکستری..و بی مزه هستش..

نظرت چيه....!

با تمام اين حرفها خوبم...هنوز ميخندم...شوخی ميکنم...خيلی چيزارو شوخی

ميگيرم...با اينکه خيليا ميگن ...زندگی شوخی نيست...اما کيه که گوش بده...

می دونی اين طوری راحترم....آروم ترم...آروم اما ..طوفانی...قشنگه نه...!

=====

با گريه های يکريز

يکریز

مثل ثانيه های گريز

با روزهای ريخته

در پای باد

با هفته های رفته

با فصلهای سوخته

با سالهلی سخت

رفتيم و

سوختيم و

فرو ريختيم

با اعتماد خاطره ای در ياد

اما

آن اتفاق ساده نيفتاد.

*الناز*

/ 0 نظر / 6 بازدید