امروز حالم خوب نيست... از صبح همش پاچه ميگيرم... صبح ..با مامانم ..حرفم شد..

به طور کامل قاط زده بودم.... دلم برای مامانم خيلی سوخت.... بيخودی قاط زدم....

سرش داد زدم... بيچاره نميدونست چی بگه.....

وای ..مامان جونم....معذرت ميخوام...نميخواستم اين جوری بشه....17.gif

ميدونم خيلی دلتو شکوندم...اما ديگه نميتونستم  خودمو کنترل کنم.............

تو که ميدونی من ديوونم.....ولی تو خيلی مهربونی.... با تمام اين حرفها....بازم...

بازم..ميگی عيبی نداره...درکت ميکنم...وقتی اين حرفو ميزنی..ميخوام بميرم....ديگه

نميتونم تو اون چشمهای قشنگت نگاه کنم.... آخه خجالت ميکشم....

ميدونم خيلی ..اخلاق گندی دارم....ميدونم..همش اذيتت ميکنم....ميدونم........

ازت ممنونم....باور کن خيلی دوست دارم....

ميخوام آروم باشم.... ميخوام خودمو کنترل کنم.....ميخوام....قاط نزنم.....

ميخوام بی خيال باشم....اما به تو راستشو ميگم.... نميتونم بی خيال باشم....

ميخوام نشون بدم ....همه چيزو راحت خراب ميکنم...اما يه سری چيزارو نميشه

خراب

کرد...ميخوام با همه چيز راحت کنار بيام... بازم نميتونم....

از نظر من يه سری چيزا تو زندگی هستن که نميشه... ازش راحت بگذری...

يا اينکه ... راحت هضمشون کنی.....

ميخوام نشون بدم ..بی معرفتم.....خيلی چيزا برام مهم نيست...از خيلی چيزا راحت

ميگذرم...اما ....اما....من ..من..اين طوری نيستم....

خيلی چيزا برام مهمه.... نميدونم شايد اين منم که اشتباه ميکنم....

اما... يعنی..فقط منم که اشتباه ميکنم... آيا ..تمام اشتباه ها از طرف منه....

تو تمام رابطه ها اين منم که همه چيزو خراب ميکنم.... فقط منم؟.....

من..من هميشه ترسيدم حرف بزنم... برای همين هميشه نوشتم....البته فقط برای

خودم نوشتم...تا اين که  يکی از دوستام ازم خواست جايی بنويسم... تا چند نفرم..

نوشته هامو بخونن... ونظر بدن...منم اينجا نوشتم....

نميدونم چه جوری مينويسم....ولی تمام سعيمو ميکنم که راحت بنويسم.....ميخوام

احساساتمو به طرف مقابلم منتقل کنم.... 

من ميخوام راحت بنويسم....من نميخوام محدود باشم....اما ...اما........

 امروز احساس کردم

که يه عزيزی از  حرفهام ناراحت شده....من اينو نميدونستم....نميونستم...

تو از خوندن اين حرفها ناراحت ميشی....من هميشه ...وقتی ازت می پرسيدم...

نظرت راجب نوشتهام چيه؟..ميگفتی...خوبه....وقتی ام نمی پرسيدم.....

هيچی نميگفتی...يا حتی ..برخوردتم..چيزيرو نشون نميداد.....من.....من...... 

عزيزم نميخواستم طوری بنويسم که ناراحت بشی... يا ..اعتماد بنفستو از دست

بدی... فقط ميخواستم راحت بنويسم....ميخواستم....احساسمو بهت بگم..

ميخواستم بدونی.. بعضی وقتها منم ازت ..ناراحت ميشم....ازت يه سری

انتظاراتی..دارم...اما نميدونستم..وقتی که اينارو ميخونی ناراحت ميشی.....

با تمام اين حرفها... اگه ازم ناراحت شدی...معذرت ميخوام....نميخوام احساس

کنی ....با نوشتنم..آدمو ..محکم میکوبم زمين... چون من همچين قصدی ندارم.....

من می نويسم..برای اينکه راحت بشم...شايد بازم اشتباه فکر ميکنم.....

ولی اينو بگو....من اين حقو ندارم حرف بزنم....نه اين که فکر کنی ..تو نميذاری حرف

بزنم..نه منظورم اينه که....من نميتونم راحت حرف بزنم....

و راحتم ننويسم...از نظرت...من ميتونم...راحت..باشم.....اکی !..بهت قول ميدم..

ديگه ازت نمی نويسم...ولی اينو بدون...بر خلاف نظر تو خيلی دوست دارم....من

نمی دونستم.. وقتی ناراحتم..با تو حرف نميزنم..مبنی بر اينکه..تو ضايع بشی...

من اينم نميدونستم...نميدونستم...وقتی سرت داد ميزنم...گريه ميکنی....

نميدونستم ..خيلی دوستم داری... نميدونستم من برات مهمم....

من هيچ کدوم از اينارو نمی دونستم.....من........من..........آره من بازم ميخوام

حرفمو نيمه ول کنم....ميخوام بازم سکوت کنم....چون شايد از حرفم برنجی...

( من حالم خوب نيست..ميخوام گريه کنم....بهتر برم....چون دارم...قاط ميزنم..

وای ی ی ی ی ی ...من چقدر ..زرزرو شدم....حالم از خودم بهم ميخوره.....

همش می نالم.....)

ــــــــــــــــــــــ

حرفهای ما هنوز ناتمام....

تا نگاه ميکنی:

                    وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگی!

پيش از آنکه باخبر شوی

لحضهء عزيمت تو ناگزير ميشود

آی.....

ای دريغ و حسرت هميشگی!

ناگهان

        چقدر زود

                     دير ميشود!

 

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید