پس از سالها گشت و گذار در دنيای عشق (اينترنت) وارد شهری بنام

دوستی (وبلاگ) شدم....

در اين شهر خيابانی با نام محبت(نوشته های من08.gif)بود

 و در اين خيابان کوچهءبزرگی بنام صميميت(قسمت نظر بدين)بود

که بر در و ديوار تک تک خانه هايش گلهای آرزو(اسمهای زيبای شما که نظر ميدين)

شکفته بود...

و پلاک تمام خانه ها اميد(نظرهای زيبای شما07.gif)نام داشت.

ــــــــــــــ

تا حالا اينقدر خوب نبود...اونقدر خوبم که اصلا نميدونم ..چی بنويسم..نميونم چطوری

اين احساسو بيان کنم...باورت ميشه ..به اون آرامشی که هميشه دنبالش بودم

رسيدم...باورم نميشه..همه چيز مثل روياست...و من نميخوام از اين رويا بيام بيرون...

اميدوارم ..تمام آدمای روی زمينم مثل من به آرامشی که دنبالش ميگردن ..برسن..

ــــــــــــــــــــ

دنيا چقدر کوچيکه....

من هيچ وقت به اين کلمه اعتقاد نداشتم....ولی تو اين چند هفته هایی که گذشت...

کاملا اعتقاد پيدا کردم..برام اتفاقايی افتاد که باورش برام خيلی سخت بود..

مثلا افرادی رو ميديدم که امکان نداشت ببينمشون..یا حداقل اينکه تو همچين

جاهايی  ببينمشون..تا اينکه در تاريخ ۲۱/۶/۱۳۸۲.رفته بودم کافی نت..ديدم يه پسری

پشت کامپيوتری نشته و وب لاگه دوست عزيزم آرش(سرود آبشار)داره ميخونه..

يه دفعه داد زدم...خدارو شکر که هدست تو گوشش بود..وگرنه آبروم ميرفت...

بعد رفتم پشت يه کامپيوتری نشتم که کاملا به اين پسره مسلط بودم...با خودم

گفتم..(يعنی ميشه اين خوده آرش باشه)..آخه صفحهء اصليه پرشن بلاگو باز کرده

بود...ديگه رگ فضوليم کلی باد کرده بود..کاراگاه بازی رو شروع کردم...

باورتون نميشه انقدر فضولی کردم که کم مونده بود صاحب کافی نت پرتم کنه بيرون..

خوشبختانه اين پسره پشتش به من بود .منو نميديد...داشتم از فضولی..نه اشتباه

گفتم...از کنجکاوی 08.gif..می مردم..تا  انکه گفتم بذار باهاش بچتم..با ايميل دوستم

بهش پی ام دادم...آخه با اين ايميل دوستمو اد کرده بود..ديدم

ميگه..من ..آرش..ايستاده تنها ..هستم

..وای ی ی کلی ذوقيدم...نميدونيد چه احساسی داشتم..

کم مونده بود از خوشحالی بال در بيارم...اميدوارم بقيه رو هم اين طوری ببينم...04.gif

ـــــــــــ

آرش جونم خيلی خوشحال شدم ..از ديدنت کلی ذوقيدم..با اينکه تو اصلا متوجه

کارای من نبودی..اما من همش هواسم پيش تو بود03.gif

خيلی دوست داشتم بهت سلام بدم وخودمو معرفی کنم...گفتم شايد درست

نباشه..اميدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و موئیدباشی عزيزم...

====

ديشب برای اولين بار

ديدم نام کوچکم ديگر..

چندان بزرگ وهيبت آور نيست.

اين روزها

گاهی برای ياد بود لحظه ای کوچک

يک روز کامل جشن ميگيرم

گاهی

صد بار در يک روز می ميرم

حتی

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنايی ميکنم

گاهی دل بی دست و پا وسر به زيرم را

آهنگ يک موسيقی غمگين

           هوايی می کند         

اين روزها احساس ميکنم کمی بی تفاوتی بد نيست.

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید