درايــن دنيا هيچ کــس محرم اسرار کســی نيست.

مـــا تجربه کرديم.

در ايــن دنيا هيچ کس يار کسی نيست.

مــا تجربه کرديم.

يه وقتهای تو زندگيم احساس کردم ديگه دارم کم ميارم...يه وقتهايی شده تو زندگيم فکر کردم يه جايی بد فرم ميلنگه...يه وقتهايی حالو هوايی داشتم که بد جوری عذابم ميداد...يه وقتهايی تو زندگيم احساس کمبود ميکردم...احساس ميکردم يه چيزی کم دارم...بيشتر به خودم نگاه ميکردم...اما هر چی نگاه ميکردم بيشتر گيج ميشدم...آخه من همه چيز دارم...هممه چيز!!!!...پس اين کمبود از کجا اومده...به خودم می گفتم... خوشی زده زير دلم...يه وقتهايی حالو هوايی داشتم که منگم ميکرد...هی ميخواستم يه چيزی بگم...لامصب!..همينجا تو گلوم گير ميکرد...نه اشک ميشد که حداقل تسکينم بده..نه حرف ميشد..نه فکر...هيچی نميشد..فقط يه چيزی ميشد که منو عذابم ميداد..گيجم ميکرد..منگم ميکرد...می گيری چی ميگم...نميدونم اين احساس لعنتی که افتاده تو جونم چيه؟..اما ..اما ميخوام بشناسمش...ميخوام تلافيه همهء کارايی که سرم اورده سرش در بيارم...ولی هر دفعه بهش فکر ميکنم..ميگم بی خيال..يا به قول خودم بی خيلش...تو اين چند ماهه همه جوره عذابم داد...خيلی وقتها در برابرش کم اوردم...خيلی وقتها با تمام توانش منو کوبوند به زمين...ولی بازم دستمو گرفتم به زانوهامو بلند شدم...سخت بودم واسم..ولی هر دفعه پاشدم...پاشدم چون بايد پا ميشدم...شايد اگه فقط برای خودم بود همون جا ميموندم...اما من نتها نيستم...تو اينو بهتر از هر کسی ميدونی...هر دفعه پاشدم...ميدونی اين دفعه...اين دفعه هم مثل دفعه های قبل از زمين پاشدم...اما يه جورايی ديگه انرژی ندارم...يه چيزی افتاده تو دلم...يه احساسی مثل ترس...هميشه تو زندگيم به دنبال نقطه های روشنايی بودم...همون نقطه هايی که از داشتنش به اوج ميرسيدم...همون نقطه هايی که مثل شمع آرامی بودند که می شد ... تو يه شب طوفانيه دل به سراغشون رفتو از صندوقچهء قلب بيرونشون آوردو دلو با وجودشون روشن کرد...همون نقطه هايی که اميد بودنشون دلو از سرمای طوفان،گرم ِ گرم ِ گرم می کردددددد.....من فقطو فقط از اين ميترسم.از..تکرار دوبارهء لحظه هايی که منو تا دم مرگ ميبرد....لحظه هايی که فراموشيشون چه آسون چه سخت تنها اين ترسو به دنبال خودشون داشتن....ميدونم هم عجيب شدم...هم ....بيخيلش..تو که ميدونی اين روزا الی تعطيله...می خوام از اين حالو هوا در بيام.....مواظب خودت باش...مواظب خودم هستم....

***********

و مرگ چقدر زیــباست.

مرگ در اوج عـشــق،

در اوج غــرور،

چقــدر زيباست.

مرگ در انــتــهای جادهء معــرفت.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤

*الـــــی*

/ 0 نظر / 5 بازدید