آن روز هر چه بود...از روزهای آخر پاييز.. يا

يا آخر زمستان...فرقی نميکند.

زيرا

ما هر دو دربهار .. - در يک بهار- چشم به دنيا گشوده ايم.

ما هر دو در يک بهار چشم به هم دوختيم

آن گاه ناگهان متولد شديم

و نام تازه ای بر خود گذاشتيم

فرقی نمی کند آن فصل..- فصلی که می توان متولد شد-

حتمآ بهاربايد باشد و نام تازه ما حتمآ..

دیــــوانــــه وار بايد باشــد.

 

سلام...خوبی؟!..ازم دلخوری خوب حقم داری...ولی باور کن به جون الی برات نوشتم اما دستگاهم قاط زده بود هيچ کدوم تو اينجا نيومد..خوب تقصير من چيه؟!...ميدونم بايد ميومدمو روز تولمونو تبريک ميگفتم...شرمندت شدم روم سياه...

ميبينم که يک ساله شديم..مبارکمون باشه..يک سال با هم بوديم..چقدر زود گذشتا..خودمونيم عجب روزايی با هم تو اينجا داشتيم...چه احساسايی رو اينجا با هم حس کرديم...من نوشتمو تو خوندی..من گفتمو تو حس کردی...چقدر قشنگه اين احساس..احساس اينکه علاوه بر خودت هستن کسايی که با تو احساستو حس ميکنن...از اين بابت خيلی خوشحالم...از اين بابت به خودم افتخار ميکنم...

دنيايی بلاگ نويسی خيلی چيزارو بهم ياد داد....شايد چيزايی که تو اين دنيا کاملا دروغ فرضشون ميکردمو بهم نشون داد...خوشحالم که اينجام....

ميدونی امروز اومده بودم بگم ديگه نميام برات بنويسم...ميخواستم اينجارو بسپارم دست يکی ديگه..اون بيادو برات بنويسه...اما الان که دارم برات مينويسم...ميبينم دلم نمياد...دلم نمياد وسط راه تنهات بزارم...ميدونی..

مثل اينکه من بازم قاطی کردم...باورت ميشه..دلم برای رضا تنگ شده...اره درست حدس میزنی همون رضايی که حالم ازش بهم ميخورد..حالا کهر فته مالزی دلم براش تگينده...عروسک خرسرو ميگيرم بغلم کلی دپرس ميشم...بابا من خيلی خرماا...نه؟!..

خوب ديگه اين حرفارو ولش کن بزار از دانشگاه برات بگم...اقا مجاز شدم... چه حالی کردم من...ترازم طوری هست که اميد داشته باشم قبول بشم...ميدونی کجا ميخوام برام اقا يا شيراز يا اصفهان...چقدر کم اشتهام..معماری شيراز...وای که چه حالی ميده...خوب الان يه دختر خانوم دانشجو داره برات مينويسه...باورت ميشه من دانشگاه..يکمی همچين جالبه نه؟!...شانسه ديگه...

خوب ديگه تولدمونو تبريک ميگم....

۱۶ مرداد روز تولدمونو به خودمو همهء اونايی که هوای منو داشتن تبريک ميگم...

مرسی از همتون..

¤¤¤¤¤

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه ميکنی:

                   وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگی!

پيش از آن که باخبر شوی

لحظهء عزيمت تو ناگزير می شود

آی...

ای دريغ و ححسرت هميشگی!

ناگهان

چقدر زود

دير می شود!

******

هستم باهات تا ۱۰۰ سالگيمون..

*الی*

بوس بوس ، بای بای

/ 0 نظر / 6 بازدید